تمام روز را پای بخاری کوچک نفتی اش نشسته بود و سوزنهایش را یک به یک ؛ نخ می کرد. فردا و فرداها دوباره سوزنهای جدیدش را در اوقات فراغتش می نشست و به نخ می کشید. انگار؛ تمام روزهای گذشته ی عمر بیست و چند ساله اش را با نخ کردن سوزنها سپری کرده بود. دامن وصله دارش را میان پاهای جوانش جمع می کرد و چهار زانو می زد و راست می نشست و سوزن را تا نزدیکی نوک بینی خوش حالتش بالا می آورد و سر نخهای سفید و سرخ و طوسی و سیاه را یکی یکی با توک زبان، تر و تیز می کرد و در سوزن فرو می برد. سپس آنها را با دقت تمام، در بالشتکها و پشتیها و تشکها و همه ی دم و دستگاههای پنبه ای خانه اش فرو می برد؛ گمان می کردم باید لااقل یک تشک سالم و بی سوزن در گوشه ی خانه مانده باشد؛ همان تشک سفید و گلداری که روزها آن را لای چادر شبی می پیچید و پای دیوار می گذاشت؛ به آن تکیه می زد و شبها بازش می کرد و روی آن می خوابید و گاهی آن را روی ایوان جنوبی کلبه ی چوبی اش روبروی آفتاب پهن می کرد: تا بوی نم نگیرد ...اما دقیق تر که شدم، دیدم آن رختخواب آشنای پیچیده شده در چادر شب کنار اتاق هم سرشار از خون و سوزن است...سوزنهایی که تن آفتاب گون و بازوان افراشته اش را به خون خشک کشیده بودند. خونی که شبها در بستر گلگونش جاری می شد و صبحها بر روی تنش کل می بست و می خشکید.
روز اولی که پای پنجره دیدمش، مفتون نگاه شرمگین و چشمهای زیبایش شدم. برایم حکم خداگونه ای را داشت؛ از دنیاهای رویاگونه ی دیگر...؛ بانوی زیبایی با سوزنی و نخی در دست؛ که همواره دراوقات فراقتش آرامشی مطلق را در امتداد نخها، همچون شعاع صلیبی به قامت سوزنهایش می کشید.
******
روزی که در آن روستای مه اندود و سرد، با عبور از هجوم زنبورها و شیهه ی اسبها ، تخته سیاه و شاگردانم را گذاشتم و با شاخ نباتی و کتابی در دست؛ به خواستگاری اش رفتم، روبرویش نشسته بودم و او شرمگین و سر افکنده و با دستهایی لرزان از خجالت؛ سوزنی و نخی را برای وصله زدن پیراهن کودکی بی مادر؛ همچنان به هم می رساند. صدای نفسهایمان در فضا پیچیده بود و ما دور از هم. و نگاه دزدانه شاگردانم از بالای دیوارها و نگاه نکوهش گرانه مردان ده از آنسوی درمانگاه.
احساس شدید خواستن من و احساس بی پایان شرم او.
کودکی از حیاط درمانگاه صدا می زد:...آهای...خانم پرستار...ننه م داره میزاد...کی میای؟
سکوت هجو میانمان را با سرفه ناگزیری شکستم و او رو برگرداند و لبخندی زد و لبخندی زدم و با شرم، نگاهش کردم و نگاهم کرد و صدای نفسهایم تا گوش دلش رسید و لیوان آبی خنک را از روی تاقچه برداشت و با سینی کوچکی برنجی، به سمتم لغزاند.
آب، در دهانه ی لیوان هشت گوش، موجهای کوتاه و مضطربی زد و سر ریز شد و قوس لبخند من و شرم نگاه او بیشتر.
پاهایم را جمع تر کردم و با سرفه ی کوتاهی خودم را به سمت لیوان آبی که به سمتم سرانده شده بود، کشاندم و جرعه ای نوشیدم که در نظرم هم تلخ آمد و هم مانند شراب گوارایی نوشین. احساس کردم ؛ شبیه سوزنی شده ام که با دستان سرد و بی رنگ او، نخی نامرئی و آبگونه در من تنیده شده است.
"نخ ها و سوزنها"؛ چشمان پایین افتاده اش را به سمت چشمان تبدارم گرداند و دوباره زیر لب تکرار کرد: "نخها و سوزنها"...
من میان سیاهی چشمانش و خلایی که در سینه ام حس میکردم؛ مردد مانده بودم... و هجایی میان قلب و گلویم ؛ آواره و بی خانمان؛ شبیه تکرار مداوم سرفه ای؛ سنج می زد ....
درهای هیچستان سکوت را میان گمراهی نگاههایمان با واژه ی کوتاهی تر کرد:"خدایا..."
و این یعنی یا سکوت را بشکن و چیزی بگو ، یا در سکوت؛ راهت را بگیر و برو که باید بروم و چشمان تویی دیگر را بر سر و روی این دنیای هرز و پوچ؛ باز کنم.
نگاهش کردم و نگاهم نکرد. از میان پرده ی توری و دود زده ی اتاقش، نسیمی راه را به درزهای پیراهنم باز کرد و من...همچنان که از لابلای سرفه هایم می پاییدمش، لرزم گرفت.
دیگر توان فرمان برداری از چشمهایش را نداشتم. برخاستم و راه رفتنم را در شاهراه زلفش نقاشی کردم که تا دو راهی سینه های مرمری اش می رسید. از عاقبت راهی که در بند شهوتی حیوانی بود، گریختم و بی آنکه در را پشت سرم بسته و یا پلی را بی محابا در پشت سر خراب کرده باشم... برخاستم تا از دنیای نخها و سوزنها بیرون بروم...می خواستم که در آستانه ی در جا نمانم آنگونه که او بعدها در برزخ دائمی اش؛ هزاران سال؛ میان نخها و سوزنها مانده بود.
اما درست در چهارچوب در با سحر واژه ای ساده واماندم:
"برنمی گردی؟"...
رفتم...نه...رفتم...
بی آنکه نه بگویم رفتم...
هزاران سال رفتم و او همسر گرفت و بچه دار شد و میلیونها سوزن را نخ کشید و صدها وصله را در آرامش دامنش دوخت و دهها چشم چون من را بر روی دنیای هرز و پوچ، گشود و دستها و صورتش چروکیده شد و مرد و به خاک سپرده شد و من؛ همچنان ناکام و امیدوار؛ در چهارچوب در؛ میان سحر صدایی وامانده بودم؛" برنمی گردی"؟
حالا برگشته ام...شبیه صدایی...شبیه غمی...شبیه اهورایی....
تردی خاکم را در گندم نانی بیاب؛ که صبح گاه امروز به نیش کودکانه ی فرزندی از تبار فرزندانت؛ کشیده شد.
(راشین گوهرشاهی-صبح-چهارده مهر نود-ویرایش نشده)