• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • صبح- راشین گوهرشاهی
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • دف
  • راس یک ساعت حیله گر
  • اشکهای قابیل
  • نون کپک زده
  • نخها و سوزنها
  • قایم باشک
  • ماهیگیر
  • یک روز با من باش
  • آشنای نادیدنی
  • پتک
  • چرب
  • دارالمجرمین
  • مرگ ماهی
  • جوهری
  • مگس
  • تحریف کتاب آفرینش
  • جدید ترین طرحم
  • درخت واژگون
  • پوستین وارونه
  • طرحهای آینده من برای نوشتن داستان کوتاه:
  • پیر تنا(داستانهای کودکی)
  • مهره های سرد
  • خرافات و واقعیات(داستانگونه)
  • من نیستم- وقتی که گربه ها دست به سینه می رقصند 3
  • خون
  • هیولا
  • چگونه مغازه ای پر از مشتری داشته باشیم
  • درختچه ای که امام زاده شد
  • وقتی که گربه ها دست به سینه می رقصند 2
  • "دوتار"
کلمات کلیدی مطالب
  • سری داستانهای کوتاه هوای مرگ (۱۱)
  • داستانهای کودکی (٧)
  • داستانهای زندگی من (٦)
  • سری داستانهای کوتاه هیاهو (٦)
  • وقتی که گربه ها دست به سینه می رقصند (٤)
  • داستانگونه (٤)
  • هذیانهای یک شاعر دوره گرد (٢)
  • بهانه های کوچک (٢)
  • داستانهای پدرم (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
دوستان من
  • رودوگونه
  • سرگيجه
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



تابوت- داستانهای کوتاه و نوشته های ادبی راشین گوهرشاهی
استفاده از مطالب اين وبلاگ؛ بدون ذكر نام نويسنده مطالب و داستانها(نويسنده وبلاگ)؛ پي گرد قانوني دارد.
دف
نویسنده: صبح- راشین گوهرشاهی - ۱۳٩٠/٩/٢٩

چنان موقر راه می روی که گمان میکنم باید از تو روی بگردانم و بروم. اما نه پشت سرم و نه جلوی رویم تصویری جز تو نمی بینم. و تو آنقدر موقر راه می روی که سعی می کنم به سمتت نیایم و مزاحم خلوت عارفانه ات نشوم. سرم را حتی به پایین می اندازم تا تو را نبینم ولیکن تو هستی ؛ مانند انعکاسی که بر آیینه ی آب و خاک و سنگ و درخت و دیوار تابیده ای.

تصمیم می گیرم راهم را به سمت جایی آن بالاترها بگیرم و بپرم؛ تا تو را نبینم؛ اما تو مانند چتری شده ای که بالای سرم، تمام آسمانم را پوشانده ای. تصمیم می گیرم که مزاحمت نشوم. خلوت عارفانه ات را بر هم نزنم و از تو نپرسم که کجاست آن جاده ای که می توانم امتدادش را بگیرم و از تو عبور کنم. تو تمام جاده ها را به هم گره زده ای و از آنها قایقی ساخته ای که فقط جا برای یک نفر دارد؛ آنهم ایستاده. آنهم ایستاده که دارد پارو می زند زمان را ؛ به سمت ابدیتی که هیچ انعکاسی ندارد مگر در خودش.

چمپاته می زنم در خودم و سعی میکنم چشمانم را ببندم تا تو را نبینم. می خواهم جاده های خلوت را در خودم بدوم تا از تو فرار کنم. صدایم می زنی. می زنی بر شانه ام و می زنی ضربی به دفت و به رقص در می آیی و من در دفت  در تو می رقصم. با تو هی می کشم و یاهو میکشم. بالا می روم و می چرخم و می گردم گرد خودم دستانم سرم دستارم و سرم می چرخد و می چرخد دور خودش و دستانم عقربه های ابدیت می شوند و تن پوش مرا می درند و در تو به تماشا می نشینند که در من زاده شده ای . هی دم و بازدم . باز، دم و هی دم  و دل ریش  ریه هایت که  بوی عود و ایهام می دهند و من می فهمم که تو هرگز نبوده ای. هرگز زاده نشده ای. هرگز زندگی نکرده ای مگر در من.

راشین گوهرشاهی- آذرماه نود

نظرات ()



راس یک ساعت حیله گر
نویسنده: صبح- راشین گوهرشاهی - ۱۳٩٠/٩/٢۳

راس یک ساعت حیله گر؛ مانده روی سکوی اعدام یک واژه ی تف مال. کاغذها را مچاله کرده ام توی دستهای خودم؛ و فرزندانم، و فرزندان فرزندانم، و تو؛ که روی هم می شود جمعا هزار دست. هزاردستی قهقهه زننده بر اینهمه پوچی، که حلق خلق را بر خلق آتشین خودش گماشته بی عیب و نقص. انگار می خواهد قوام دهد این خمیر آلوده به جوهرهای گوگرد را. حالا یکی یکی پیش می راند استخوانهای پیشاهنگ تنم را به سمتت با نام مرگ. شاید ناکامی دستانت را در نوازش زخمه های تار گیسویم مرهمی باشد. محرم نیست چشمهای بسته ام با چشمان تاری که می نواخت آرزوهای بی ابرو را در کاریز اشتهای زمانی که می گفتند از صدهزار و پانصد و پانزده هم خواهد گذشت. حالا ابروها را یکی یکی بر میچینم و انگشتایم را خم میکنم توی حلقم تا چیزی شبیه غیض را از دلم بیرون بیاورم و قی کنم ؛ توی صورت یک ساعت حیله گر؛ وامانده روی سکوی اعدام با یک واژه ی تف مال، که تمام گلوله ها به سمتم شلیک می شوند؛ حتی قبل از آنکه شهادتینم را خوانده باشم.

 

نظرات ()



اشکهای قابیل
نویسنده: صبح- راشین گوهرشاهی - ۱۳٩٠/۸/٢۳

به نظرت می آید من روانی شده ام. دستم را از لای پنجره برمی داری و انگشتان بریده شده ام را می گذاری توی ظرفی و می گویی برویم. می گویم من این انگشتها را نمی خواهم. بریزشان دور. دیگر این انگشتها نه به کار من می آیند و نه به کار قاصدکها. می گویی خوش به حال کلاغها.

می گویم مقصر آنها نبودند.

می گویی دیوانه ای.

سرم را از روی متنی بر می دارم که بدون انگشت نوشته امش:"...والضالین".

دستم را که لای حصیری از الیاف خرما پیچیده ای بر می داری و می گویی برویم...نیشخندی می زنم و به  متنم نگاه می کنم که یعنی؛ ... بدون دست هم میتوانم تو را بنویسم. نیازی به معجزه ی پزشکها نیست.

کلاغی گردویش را در رویای تو دفن کرده بود. گردو، درختی شده بود و سینه سپر کرده بود و هابیل را به رخم می کشید که بهشتی شده. تو دلت؛ تنگ هابیلت بود و من؛ حالا مثل لاشه ای افتاده ام آنسوی اتاق. به هوش آمده ام. باید به اجبار تو  تمام قرصهای جویده نشده ی رویاهایم را در کاسه ی انگشتانم قی کنم؛  چه کسی می تواند اینهمه دعاهای مستجاب نشده را،... اینهمه آرزوهای عاشقانه ی با تو بودن  را در خیالاتش دفن کند و نمیرد؟ انگار اینهمه ساعت را هم فقط به اجبار خدا زنده ام؛ تا با شلاغهای نگاه تو از هم بپاشم .

تکه تکه تنم را مثله می کنم تا با حس درد خیالات تو زجرکش نشوم. تو این را نمی دانی ونگاهم می کنی که با هزاران درد در آخرین لحظات نفس کشیدنم؛

 می گویم : اشهد ان...و می شنوم:

دیوانه ای.

 

صبح- راشین گوهرشاهی- آبان نود.

نظرات ()



نون کپک زده
نویسنده: صبح- راشین گوهرشاهی - ۱۳٩٠/۸/۱

یادمه وقتی بچه بودم؛ وقتی خیلی خیلی بچه بودم ولی می دونستم درد گشنگی ینی چی، چون خیلی شکمو بودم و تپل و زود زود گشنم می شد؛ تو خیابونای شهر مرزیمون؛ بین راه و نیم راه می دیدم بچه هایفارس و افغانی  فقیری رو که توی زباله دونیا می لولن و دنبال نون و خوراکی می گردن و نونای کپک زده ای رو که پیدا میکنن چنان با ولع به نیش میکشن که انگار صدساله نون نخوردن.

غصه می خوردم براشون ولی اونقد نون نداشتم که بتونم همشونو سیر کنم. اونقد پول نداشتم که بتونم به همشون بدم برن واسه خودشون نون بخرن...واسه همین هروقت مامانم صبحا بی دغدغه نون کره مال میذاشت جلوم از گلوم پایین نمی رفت. بد خوراکی می کردم و از زیر صبانه خوردن در می رفتم و شکم گشنه می رفتم مدرسه.  ازون به بعد کار من این شده بود وقتی گرسنگی زور به زورم می آورد، می رفتم سر کیسه نون خشکا که مامانم گوشه حیاط  یه جایی زیر منبع نفت میگذاشت که بده به نمکی. نونا بوی نفت میداد و خیلیاشون رطوبت کشیده بود و کپک زده بود. یواشکی می رفتم سراغشونو همچی با ولع چند تا نون کپک زده به نیش می کشیدم که انگار به عمرم نون نخوردم. توی باغ بغل حیاطمون گاه گداری یه  گربه بچه میذاشت و گربه هام اغلب گشنه بودن و میو میو می کردن. مامان گربه دوس نداشت و اونارو با سنگ می زدو می گفت پیشته! مرض! برو گمشو دیگه پیشته!

اما دل بود دیگه...نمی تونست ببینه بچه گربهه گوشت می خواد و مامانه سنگش می زنه. شکمی رو که با نون کپک زده پر کرده بودم؛ می بردم پای سفره ی رنگین مامانم با پلو قرمه سبزی و پلو قیمه و سیب زمینیای سرخ کرده بغلش. سیب زمینیا رو دوس داشتم می خوردم و یکم هم پلو با ماست. اما نوبت به گوشتا که می رسید منتظر می شدم مامانم رو بگردونه اونوقت می ذاشتمشون تو آستینم. جمله "دستتون درد نکنه مامان سیر شدم" تو دهنم می موند که  جلدی پا می شدم می دویدم تو حیاط و بعدش توی باغ و زیر تل هیزما؛ می شستم منتظر پیشی ملوسه. بیرون نمیومد؛ تا من برم و گوشتارو میذاشتم و می رفتم عقب، تا بیاد جستی بزنه و گوشتا رو ببره. بی وفا بود؛ گربهه حتی یه بار نمیومد خودشو یکم لوس کنه تا دلم خوش باشه باهام دوس شده. ولی خب اون روزام مث همه ی روزا فراموش شد. من بزرگ شدم و قدکشیدم و قواره ی انگشتام و ساق پاهام  و دماغم بزرگتر شد. می رفتیم این ور اون ور توی دهات واسه عملیات صحرایی. بعد شد ماموریتای کاری. تو بعضی دهات؛ مردم تو دهاتشون گشنه تشنه می لولیدن و به مایی که از شهر اومده بودیم مث آدمایی که از فضا اومده بودن نیگا می کردن. دخترای دهاتی میومدن رو پشت بوماشون و با عشوه گری پسرا و مردامونو زیرچشی  می پاییدن تا شاید دل یک پسر شهری رو ببرن و تو خیالشون وضعشون توپ بشه. پسرا ی همکلاسیمون نیش وامیکردن و کرو کر؛ پچ پچ کنون با خودشون می خندیدن. زیر لب می گفتم با خودم" چه بی انصاف" و شاید تو نقش یه نماینده؛ یه چندتا نیشخند؛ ینی "حواستون باشه بی ادبی نکنین" حواله ی همکلاسیا می کردم. دوباره شروع شده بود عذاب وجدانا و لقمه از گلو پایین نرفتنا. زدم دوباره به اون دنده که حالاکه نمی تونم وضع این مردمو  به کنم پس خودمم بی خیال پول میشم و فقیر میشم عینهو اونا. عینهو اونا شدم. با یکی مث خودم ازدواج کردیم. جهیزیه و پول نداشتیم اولش چون بابا مامانا مخالف بودن. دارو ندارمون شده بود یه کتری لعابی و دوتا بشقاب ملامین و سه چهارتا قاشق بدتر ازون. با یه هیتر و یه قابلمه روحی کوچیک و دو سه دس لباس تنمون و یه دست رخت خواب نصف و نیمه ی دانشجویی. رفتیم با تمام دارو ندارمون یه زیلو خریدیم پهن کردیم کف اتاق خوابگاه متاهلین. شام و نهار شکممونو با ژتونای سلف دانشگاه پر کردیم و بقیشو ذخیره کردیم واسه روزای تعطیل. بعد دوسه تا فرش کوچیک دست دوم سوراخ و پاره گیرمون اومد. جعبه ی کفش شده بود کمدمونو جعبه ی پفک شده بود میز تحریرمونو توشو پر کرده بودیم با کتاب. قوطی خالی روغن نباتی شده بود نیمکتمون که با ورقای باطله ی سفید جلدش کرده بودیم همشونو. قوطی خالی شامپو شده بود جاقاشقیمونو قوطی خالی مربا قندونمون. دیگه قند نخوردیم.

با خط واحد می زدیم می رفتیم پارکا و کیفمون کوک بود انگارنه انگار یه چیزی تو زندگیمون کمه. سنار سه شاهی درآمد کاری من شد قسط وامی واسه خرید خونه که نه؛ یه سوئیت سی و پنج متری. شوهرم کتاب می نوشت و به نام دیگرون منتشر می کرد تا درآمدی داشته باشه و خرج شکم خودشو زنشو دربیاره. منم قسط وامامونو می دادم. خدا بهمون یه بچه داد عینهو ماه. پول نداشتم واسش پوشک بخرم . دستام قشنگ بود ولی کهنه هم شست تا ماه کوچولو بزرگ شد. تو این اثنا هردومون فوق لیسانسامونو گرفته بودیم و زدیم به یه دوتا کار دیگه تا خدا بیشتر بهمون بده که داد. خونمون بزرگتر شد. یه ماشینم اومد روش. یه بچه دیگه هم کنارش. وضعمون ازون فقر مطلق درومد. دیگه می تونستیم گوشت قرمز بخریم. میوه های لک نزده بخریم.  واسه بچمون اسباب بازی بالای هزارتومن بخریم. مامان باباهامون از زندگیمون تعجب می کردن. باهمون دوباره آشتی کرده بودن اما حتی یه بار لب وانکردیم کمکمون کنن. به غرورمون لطمه می خورد اگه خودشونم چیزی می گفتن. کسر شانمون می دونستیم. دوست نداشتیم کسی کمکمون کنه. می خواستیم خود خود خودمون باشیم. دستمون توی جیب خودمون باشه. روی پاهای خودمون وایسیم؛

 روی پاهای خودمون وایسادیم.

حالا دیگه اصن مث اون روزا فقیر نیستیم. اما هنوز این آب لامصب از گلومون پایین نمیره. اما هنوز این غذاهه یه جایی توی گلومون گیر میکنه. اما هنوز هروقت یه آدم فقیر و گرفتار یه گوشه میبینیم حالمون از خودمون به هم می خوره. می بینیم نتونستیم و نمی تونیم هیچی رو توی این دنیا عوض کنیم؛ دوباره زدیم به در دیوونگی. یه جایی همین بغل مغلا گرفتیم یه کلبه ساختیم که نه آب لوله کشی داره نه برق. نه میشه با ماشین رفت اونجا نه حتی با الاغ. یه جایی توی کوه کمر مث یه عالمه آدم فقیر و بدبخت دیگه توی این شهر. تعطیلیا دست بچه هامون میگیریم می بریم اونجا. می ریم تا مث اونا زندگی کنیم. مث همه ی اون آدمایی که هیچوقت نتونستیم و نمی تونیم دردی از درداشونو دواکنیم. تو این همه سال؛ با این همه زحمت هیچوقت نتونستیم چیزیو توی توی این زندگی عوض کنیم غیر از خودمونو. حالا بهترین روزای زندگی ما فقط اون روزاییه که میریم توی اون کلبه ی خارج شهر؛ توی شبای سرد...بی آب...بی برق...کز می کنیم لای لحافایی که هنوز خیلیا حتی یه لا ازون گیرشون نمیاد؛ با صدای طوفان و زوزه ی سگا.

صبح(راشین گوهرشاهی- اول آبان نود)

نظرات ()



نخها و سوزنها
نویسنده: صبح- راشین گوهرشاهی - ۱۳٩٠/٧/۱۳

تمام روز را پای بخاری کوچک نفتی اش نشسته بود و سوزنهایش را یک به یک ؛ نخ می کرد. فردا و فرداها دوباره سوزنهای جدیدش را در اوقات فراغتش می نشست و به نخ می کشید. انگار؛ تمام روزهای گذشته ی عمر بیست و چند ساله اش را با نخ کردن سوزنها سپری کرده بود. دامن وصله دارش را میان پاهای جوانش جمع می کرد و چهار زانو می زد و راست می نشست و سوزن را تا نزدیکی نوک بینی خوش حالتش بالا می آورد و سر نخهای سفید و سرخ و طوسی و سیاه را یکی یکی با توک زبان، تر و تیز می کرد و در سوزن فرو می برد. سپس آنها را با دقت تمام، در بالشتکها و پشتیها و تشکها و همه ی دم و دستگاههای پنبه ای خانه اش  فرو می برد؛ گمان می کردم باید لااقل یک تشک سالم و بی سوزن در گوشه ی خانه  مانده باشد؛ همان تشک سفید  و گلداری که روزها آن را لای چادر شبی می پیچید و پای دیوار می گذاشت؛  به آن تکیه می زد و شبها بازش می کرد و روی آن می خوابید و گاهی آن را روی ایوان جنوبی کلبه ی چوبی اش روبروی آفتاب پهن می کرد: تا بوی نم نگیرد ...اما دقیق تر که شدم، دیدم آن رختخواب آشنای پیچیده شده در چادر شب کنار اتاق هم سرشار از خون و سوزن است...سوزنهایی که تن آفتاب گون و بازوان افراشته اش را به خون خشک کشیده بودند. خونی که شبها در بستر گلگونش جاری می شد و صبحها بر روی تنش کل می بست و می خشکید.

روز اولی که پای پنجره دیدمش، مفتون نگاه شرمگین و چشمهای زیبایش شدم. برایم حکم خداگونه ای را داشت؛ از دنیاهای رویاگونه ی دیگر...؛ بانوی زیبایی  با سوزنی و نخی در دست؛ که همواره دراوقات فراقتش  آرامشی مطلق را در امتداد نخها، همچون شعاع صلیبی  به  قامت سوزنهایش می کشید.

******

روزی که در آن روستای مه اندود و سرد، با عبور از هجوم زنبورها و شیهه ی اسبها  ،  تخته سیاه و شاگردانم را گذاشتم  و  با شاخ نباتی و کتابی در دست؛ به خواستگاری اش رفتم، روبرویش نشسته بودم و او شرمگین و سر افکنده و با دستهایی لرزان از خجالت؛ سوزنی و نخی را برای وصله زدن پیراهن کودکی بی مادر؛  همچنان به هم می رساند. صدای نفسهایمان در فضا پیچیده بود و ما دور از هم. و نگاه دزدانه شاگردانم از بالای دیوارها و نگاه نکوهش گرانه مردان ده از آنسوی درمانگاه.

 احساس شدید خواستن من و احساس بی پایان شرم او.

کودکی از حیاط درمانگاه صدا می زد:...آهای...خانم پرستار...ننه م داره میزاد...کی میای؟

سکوت هجو میانمان را با سرفه ناگزیری شکستم و او رو برگرداند و لبخندی زد و لبخندی زدم و با شرم، نگاهش کردم و نگاهم کرد و صدای نفسهایم تا گوش دلش رسید و لیوان آبی خنک را از روی تاقچه برداشت و با سینی کوچکی برنجی، به سمتم لغزاند.

آب، در دهانه ی لیوان هشت گوش، موجهای کوتاه و مضطربی زد و سر ریز شد و قوس  لبخند من  و شرم نگاه او بیشتر.

پاهایم را جمع تر کردم و  با سرفه ی کوتاهی خودم را به سمت لیوان آبی که به سمتم سرانده شده بود، کشاندم و جرعه ای نوشیدم که در نظرم هم تلخ آمد و هم مانند شراب  گوارایی نوشین. احساس کردم ؛ شبیه سوزنی شده ام که با دستان سرد و بی رنگ او، نخی نامرئی و آبگونه در من تنیده شده است.

"نخ ها و سوزنها"؛ چشمان پایین افتاده اش را به سمت چشمان تبدارم گرداند و دوباره زیر لب تکرار کرد: "نخها و سوزنها"...

 من میان سیاهی چشمانش و خلایی که در سینه ام حس میکردم؛ مردد مانده بودم... و هجایی میان قلب و گلویم ؛ آواره و بی خانمان؛ شبیه تکرار مداوم سرفه ای؛ سنج می زد  ....

درهای هیچستان سکوت را میان گمراهی نگاههایمان با واژه ی کوتاهی تر کرد:"خدایا..."

و این یعنی یا  سکوت را بشکن و  چیزی بگو ، یا در سکوت؛ راهت را بگیر و برو که باید بروم و چشمان تویی دیگر را بر سر و روی این دنیای هرز و پوچ؛ باز کنم.

نگاهش کردم و نگاهم نکرد. از میان پرده ی توری و دود زده ی اتاقش، نسیمی راه را به درزهای پیراهنم باز کرد و من...همچنان که از لابلای سرفه هایم می پاییدمش، لرزم گرفت.

دیگر توان فرمان برداری از چشمهایش را نداشتم. برخاستم و راه رفتنم را در شاهراه زلفش نقاشی کردم که تا دو راهی سینه های مرمری اش  می رسید. از عاقبت راهی که در بند شهوتی حیوانی بود، گریختم و بی آنکه در را پشت سرم بسته و یا پلی را بی محابا در پشت سر خراب کرده باشم... برخاستم تا از دنیای نخها و سوزنها بیرون بروم...می خواستم که در آستانه ی در جا نمانم آنگونه که او بعدها در برزخ دائمی اش؛ هزاران سال؛ میان نخها و سوزنها مانده بود.

اما درست در چهارچوب در با سحر واژه ای ساده واماندم:

"برنمی گردی؟"...

رفتم...نه...رفتم...

بی آنکه نه بگویم رفتم...

 

هزاران سال رفتم و او همسر گرفت و بچه دار شد و میلیونها سوزن را نخ کشید و صدها وصله را در آرامش دامنش دوخت و دهها چشم چون من را بر روی دنیای هرز و پوچ، گشود و دستها و صورتش چروکیده شد و مرد و به خاک سپرده شد و من؛ همچنان ناکام و امیدوار؛ در چهارچوب در؛ میان سحر صدایی وامانده بودم؛" برنمی گردی"؟

حالا برگشته ام...شبیه صدایی...شبیه غمی...شبیه اهورایی....

تردی خاکم را در گندم نانی بیاب؛ که صبح گاه امروز به نیش  کودکانه ی فرزندی از تبار فرزندانت؛ کشیده شد.

(راشین گوهرشاهی-صبح-چهارده مهر نود-ویرایش نشده)

نظرات ()



قایم باشک
نویسنده: صبح- راشین گوهرشاهی - ۱۳٩٠/٦/۱۳

بیا با هم قایم باشک بازی کنیم...درست مثل همان وقتها که من چشم می بستم و تو می بوسیدی و تو چشم می بستی و من می گریختم...

بیا با هم قایم باشک بازی کنیم؛ درست مثل همان اولین روزهایی که لب بر لبهایم گذاشته بودی و نوشین یاقوتیشان گوارایت بود.

بیا دست توی دستهای هم بگذاریم و دوباره گرد همدیگر و این تل خاک - که ما را در بر گرفته است- برقصیم.

من باور نمی کنم  که این سرخی خاکی که چشم مرا بسته است؛ پنجره ی دلت را به سمت دلم نگشوده باشد...تو شراب خاکی لبهایم را می خواهی ومن شراب نیلی اشکت را. باور نکن که نمی تواند این تل دلمرده ای که با آب و گلاب نرمش کرده ای گل دیگری بسازد از من.

من هنوز؛ مستعد روئیدنم در چشمهای تو؛ مانند بذر نیلوفری یا شبیه گلهای شاه عباسی که دانه هایش شبیه قلکهای کوچک کودکی مان بود...بیا قلکهای عشقمان را بشکنیم در هم.

در من بکار خودت را با لمس دستهایت  و با حظ نگاهت و با  دانه های نیلوفری که در مشتت. من دلم می خواهد دوباره رشد بکنم در تو و در دستهای تو و بر بازوان مردانه ات تکیه کنم. در من بکار خودت را؛  شبیه جوانه ی کودکانی که موهایشان رنگ رقصهای من بود و لبخندشان رنگ ارضای تو.  در من دوباره بکار خودت را با نهالی از بید مجنونی که روز اول اسفند؛ همیشه با تو متولد می شود.

دوستت دارم مرد شیشه ای ام؛ درست به اندازه ی بذرهای نیلوفر.

 

 

صبح(راشین گوهرشاهی)

 

 

تقدیم به مرد متولد یکم اسفند؛

همسرم

به امید روییدن گل عشقی که دور قلبهایمان بپیچد و بالا رود..

نظرات ()



ماهیگیر
نویسنده: صبح- راشین گوهرشاهی - ۱۳٩٠/٦/۸

دستانت ترک برداشته بود و از لابلای ترکها خون می چکید. من دلم را با تمام خونابه هایش از توی سینه ام درآورده بودم و از قلاب ماهیگیری آویخته بودم و آنوقت؛ در جوی عشق روانش کرده بودم.

چند ماهی کوچک؛ گرد دلم پرسه می زدند و تو بین آنها نبودی.

زیر چشمی نگاهت می کردم که بیرون از آب مانده بودی و دستهایت ترک برداشته بود و از لابلای ترکها خون می چکید.مشتهایت را دور چیزی گره کرده بودی و با تمام قوا آن را توی دستهایت نگه داشته بودی. 

تو مرا نمیدیدی و من تو را میدیدم و  لبخند دیدن تو روی لبهای من ماسیده بود...با خودم می گفتم که باید بگویم دوستت دارم...اما هربار که خواستم این واژه را به زبان بیاورم، اشکی توی چشمهایم حلقه زد و نگذاشت دردت را ببینم. تو خشک شده بودی از بی آبی. سینه ات شکافته شده بود و انگار؛ قلبی در آن نبود. روبروی من نشسته بودی و چشمهایت در تلاطم آب؛ دو دو می زد...قلاب ماهیگیریم را که از آب بیرون کشیدم؛ قلبم را ماهی ها خورده بودند و تو هنوز، بیرون آب کز کرده بودی و قلاب خالی مرا نگاه میکردی. از کنار آب که برخاستم؛ دیگر تو را ندیدم...

و تازه فهمیدم تو فقط؛ سایه ی من بوده ای در آب.

صبح(راشین گوهرشاهی- نه شهریور نود)

نظرات ()



یک روز با من باش
نویسنده: صبح- راشین گوهرشاهی - ۱۳٩٠/٦/٧

 

 

چند روزیست؛ ماهی های کوچک دوباره پیش خودم برگشته اند. ماهی کوچکتر خیلی بیتابی می کند...صبحها دامنم را میگیرد و نمی گذارد سر کار بروم. به پهنای صورتش اشک می ریزد:"مامان...آخه دلم براتون تنگ میشه..."

گاهی با لبخند و مهربانی و گاهی با اخم و تلخی دستش را از دامنم جدا میکنم و می گویم:"...پسر خوبی باش دیگه...مامان زودبرمیگرده...بزار برم برات نون خامه ای بخرم برگردم..."

دستش را که در دامنم قفل کرده از پیراهنم جدا میکنم و در را پشت سرش می بندم. می آید پشت پنجره و توی کوچه نگاهم میکند و با هق هق گریه می گوید:..."مامان....خیلی دوست دارم آخه....خیلی دلم برات تنگ میشه...."

میم؛ از پشت فرمان صدایم میکند و میگوید:"...ولش کن دیگه...دیرمون شد بیا سوار شو..."

و من با نگاه ناتمامی به پشت سر، به سمت او می روم...

 

در طول روز، تمام فکرم پیش ماهیهاست. سینی صبحانه شان را جلوی تلویزیون گذاشته ام...نان تست و خامه و پنیر و مربا و گردو. اما می دانم شبیه گنجشک غذا می خورند...نمی خورند و بهانه میگیرند و منتظر می مانند تا من به خانه برگردم...من که برمی گردم؛ خسته ام.

من که بر می گردم؛ خسته ام .... توی آغوشم می پرند و می گویند:"...مامان....میای باهمون کامپیوتر بازی کنی؟....توروخدابیا....توروخدا بیا...."

نگاهی به سینی نان و پنیر دست نخورده شان می اندازم و می گویم:"نه...اول غذا بعد بازی..."

آنوقت طبق معمول همیشه آنها شروع به نق زدن می کنند و دامنم را میکشندسمت اتاقشان و دستم را رها نمیکنند تا به سمت میز کامپیوترشان بروم. بعد می نشینند و میگویند:"...مامان بیا بازی دیگه....توروخدا بیا..." ومن می گویم :"...باشه مامان...پس بزارین من لباسامو عوض کنم و غذاتونو بیارم همینجا بعد باهم بازی کنیم."

می روم و دو ساندویچ کوچک درست میکنم و هرکدامش را دست یکی از گنجشکها می دهم و خودم کنارشان می نشینم و در بازی، همراهیشان میکنم.

جیغ می کشند....هوار می کشند...بالا و پایین می پرند و جست و خیز می کنند و من تمام تنم درد میکند؛ به درد بازوها و کتفم فکر میکنم و اینکه باید بروم و نمازم را بخوانم و به اینکه برای افطار چه باید پخت و به اینکه پس اینها کی ساندویچهایشان را می خورند...آنوقت با داد و جیغ پیاپیشان به خودم می آیم که:..."مامان....مامان....زودباشین بپرین....نیفتین توی دره....زودباشین الان جونتون تموم میشه...."و تا به خودم بجنبم؛ بازی را باخته ام.

صبح(راشین گوهرشاهی شش شش نود)

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »